
به نام غم تنها مهمان شب تنهايي در غريبي ناله کردم هيچ کس يادم نکرد در قفس جان دادم و صيادم آزادم نکرد روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکندوگفت من غم هستم وتا هميشه با تو خواهم بود اول فکر مي کردم که غم عروسکي است تا با آن با زي کنم ولي حالا فهميدم عروسکي هستم بازيچه دست غم